تبليغاتX
۩ ونوس،دختري از سياره ي احساس ۩
به سیاره ی پر احساس یه دختر تنها خوش اومدی,امیدوارم خوشت بیاد و ممنون که سر زدی.

   ۱- دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلكه به خاطر شخصیتی كه من از تو میگیرم.  

2- هیچكس لیاقت اشكهای تو را ندارد و كسی كه چنین ارزشی دارد طاقت اشك ریختن تو را ندارد.

  3- گر كسی تو را آنطور كه میخواهی دوست ندارد، به این معنی نیست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد

4- دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس كند.
5- بدترین شكل دلتنگی برای كسی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسید.

6- هرگز لبخند را ترك نكن، حتی وقتی ناراحتی چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7- تو ممكن است درتمام دنیا فقط یك نفرباشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
8- هرگز وقتت را با كسی كه حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران


9- شاید خدا خواسته است كه ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می‌توانی شكر گزار باشی
10- به چیزی كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11- همیشه افرادی هستند كه تو را می‌آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسی كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكنی

12- خود را به فرد بهتری تبدیل كن و مطمئن باش كه خود را می‌شناسی قبل از آنكه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
13- بیش از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می‌افتد كه انتظارش را نداری.

+ نوشته شده در  ساعت 7:15 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

 

توی سرمای زمستون           رو بخار پشت شیشه

 

اسمتو نوشتم اما                می دونم بی تو نمیشه

 

***

می دونم که با تو بودن         یه هوای دیگه داره

 

این دل عاشق و تنها               طاقت دوری نداره

 

***

همه ی شعرامو خوندم            که تو برگردی دوباره

 

آخه این دلم به جز تو           هیچ کسی رو دوست نداره

 

***

کاش می شد خاطره هامون        دوباره مثل همیشه

 

تازه شن تو فصل سرما             رو بخار پشت شیشه

 

***

هنوزم دلخوش و شادم              به شمردن دقایق

 

که یه روز بیای  کنارم              اینه آرزوی عاشق

+ نوشته شده در  ساعت 7:44 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
                    

                      

    برو ...

 

                                    اما ...

 

                      مطمئن باش ضربه ات کاری بود ...

 

                               و دلم سخت شکست ...

 

                      و چه زشت ...

 

                                 به من و ساد گی ام خنديدی...

 

                      به من و عشقی پاک ...

 

                                  که پر از ياد تو بود ...

 

                     و به يک قلب يتيم ...

 

                                که خيالم می گفت ...

                                  تا ابد جای تو بود ... !

+ نوشته شده در  ساعت 10:26 AM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

سر كلاس ادبيات معلم گفت:

 

فعل رفتن رو صرف كن

 

گفتم: رفتم...رفتي ...رفت

 

ساكت مي شوم ٬مي خندم

 

ولي خنده ام تلخ مي شود

 

معلم داد مي زند٬خوب بعد ادامه بده

 

و من مي گويم:رفت ...رفت...رفت...

 

رفت و دلم شكست٬غم روي دلم نشست

 

رفت و شايدم مرد...شور و نشاط را از دلم برد

 

رفت ...رفت...رفت...

 

و من مي خندم و مي گويم

 

خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است

 

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 8:48 AM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

به نام آنکه جدایی را آفرید تا کوچکترین لحظه دیدار شیرین گردد.

سرگردان و تنها در میان سکوت مبهم خیال بر دیوار خاطرات خوش دیروز تکیه زده ام...

             و بر روزهای پر احساس گذشته حسرت می خورم...

روزهایی که در کوچه باغ عشق شروع شد و در خزان جدایی به پایان رسید...

دیر گاهیست که قفل پنجره ی امید را در کوره راههای امید های نا تمام دلم جا گذاشته ام...

چقدر تلخ بود لحظه وداع در میان اشک و آه برای قلبی که شاید هرگز نفهمید که چقدر

...دوستش دارم...

+ نوشته شده در  ساعت 3:7 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 می دونی چرا بین انگشتان دست فاصله است؟

چون یه روزی یه جایی یه دستی پیدا می شه تا

 این فاصله روپر کنه

+ نوشته شده در  ساعت 4:35 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

    

         

                    دوستت دارم را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

                              این گل سرخ من است

  دامنی پر کن از این گل

   که دهی هدیه به خلق

                             که بری خانه ی دشمن

                              که نشانی بر دوست

  راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

  در دل مردم عالم ـ به خداـ  نور خواهد پاشید

                            روح خواهد بخشید

                            تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو

  این دلاویز ترین شعر جهان را همه وقت

  نه به یک بار وبه ده بار که صد بار بگو

    دوستم داری را از من بسیاربپرس دوستت دارم را به من بسیار بگو

                        

+ نوشته شده در  ساعت 12:7 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

انتظار را به دوش خواهم کشيد و سياهي را تحملش خواهم کرد.

تقدس آرزوهايم را به بالينم خواهم برد و احساس را باران خواهم زد

تا من در من هست و زمزمه ای در قلبم می تراود

تا باور دارم معجزه ی باران و عطش عشق جاودان را.تا روياي

ماه...

+ نوشته شده در  ساعت 9:27 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

 

 

 

در درونم غوغایی پنهان است که خود تنها آن را به دوش می کشم.

 

نمی دونی که من چقدر تنهام...همانند مردابی آروم و بی صدا در گوشه ای پنهانم...

 

خسته از روزگارم...رفتن بهترین راه است برایم...

 

خستگی امانم را بریده.....آری من همان دختره نفرینیم....

 

اما چرا نفرینم کردن ...نمی دانم...

 

پاهایم تاول زده خسته شدم از پیمودن این راه بی پایان....

 

من مرگ را می خواهم...زندگی برایم مفهومی ندارد...

 

دیگر بهانه ای هم برای موندن ندارم....

 

یادت است آن آسمان؟آری آسمانم هم دیگر برایم رنگی ندارد....

 

غمگینم....بریده ام.......!

 

چرا حق من از زندگی این است...خدایااااااا...

 

بودنم احمقانه است...هم برای خودم عذاب آور هم برای ......

می خوام آروم بگیرم...آروم....

 

احساس خفگی تمام وجودم و تو خودش غرق کرده...

 

ندانسته آمدم....پس همان بهتر که ندانسته بروم...

 

می دانم که حرف هایم عذاب آور است....

 

همش نا امیدی...مرگ....تاریکی.......نا کجاآباد...........

 

من که به این زمین خاکی پناه آورده بودم پس چرااا؟

 

ببین رو این زمین خاکی هم حرف از بهشته....

 

توی این زندگی لعنتی من هیچ حقی ندارم....

 

نگو که چرا اینجوری فکر می کنی....نگو امیدت به خدا............نه نگو ....

 

نمی خوام چیزی بشنوم....

 

سطل زباله اتاقم پر شده از نوشته های پاره ذهنم...

 

دیگه برام مهم نیست...

 

چشمام و می بندم تا فراموش کنم تمام.....

 

اما همچنان صفر های خاک خورده ذهنم....

 

دو راه هست مرگ یا رسیدن به سیاره جنون...

 

می خوام بخوابم...تا شاید کمی .....

 

انتهای خط همین جاست...من حسش می کنم....

 

دیگه بال و پری برای رفتن نیست...تاب موندن نیست...

 

طاقت ندارم...رفتن پایان راه من است....

 

راحت از ذهن همه پاک می شوم...طوری که هیچوقت نبودم...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:46 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 
 
 
 
امروز با تو سخن خواهم گفت اما به  نوعي ديگر. زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست حتي تو.اينگونه نگاهم نكن.راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون همشيه.....
امروزحتي چشمهاي زيبايت نيز نوع ديگري به من مي نگرد.....پر غروراما زيبا.
چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا كه مي شناسي حاجتم به سخن نيست...
ازنگاه معنادارت مي فهمم انچه را كه در دل داري....پس اينگونه با من سخن نگو.
حتي لحن شيزين كلامت هم نيز نوع ديگريست....
كاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد...
پس با خود گفتم با زبان شعر بگويم ....اما گويي فايده نداشت و ندارد...
دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟؟؟؟
مي خواهي حرفهايم را برايت نقاشي كنم؟؟؟....نه...قلم كه توان ترسيم ندارد...
مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حك كنم؟؟؟...سنگ كه ياراي مقاومت ندارد..
مي خواهي حرفهايم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمي شنيد چه؟؟؟.....
مي خواهي حرفهايم را فرياد كنم تا گوش فلك كر شود؟؟؟.........
پس چگونه بگويم؟؟؟...به خدا ديگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....
ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينكه تورا مي خواهم ....
       و
       
          دوستت دارم...
+ نوشته شده در  ساعت 9:17 AM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
             

   خيلي زود تر از آمدنت مي روي

       من مي مانم و حسرت هاي يك روزگار تلخ

                   ولي از قلب عاشق تو ممنونم

       هزاران بار چرا كه عاشق شدن را بي توقع

                  و بي منت براي من گذاشتي

         اين بار هم بي منت بر گرد...

+ نوشته شده در  ساعت 9:30 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

آن كس كه مي گفت دوستت دارم عاشقي نبود كه به شوق تو آمده باشد

 

رهگذري بود كه روي برگهاي پاييزي راه مي رفت

 

صداي خش خش برگها همان آوازي بود كه من گمان مي كردم كه مي

 

 گويد: دوستت دارم

+ نوشته شده در  ساعت 3:35 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

 

شب شد

 

خورشيد رفت

 

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب

 

آسمان را جستجو كرد

 

ناگهان ستارهاي چشمك زد!

 

آفتابگردان سرش را به زير انداخت

 

گلها خيانت نمي كنند!

+ نوشته شده در  ساعت 12:0 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

                      دريا ظاهري آرام و بي حركت و زيبا دارد،

همچنان كه چشمان تو ظاهري آرام و فريبنده و فراموش نشدني دارند...

+ نوشته شده در  ساعت 5:13 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
     

  آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

                                 کاش...

     در تنها ترین تنهاییش تنها ترین تنها کسش تنهای تنهایش کند...

+ نوشته شده در  ساعت 12:11 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

ادبیات عشق

  جذاب ترین کلمه............................آشنایی

  متین ترین کلمه.............................دوستی

  آرام بخش ترین کلمه.........................محبت

  پاک ترین کلمه.................................وجدان

  زیباترین کلمه...................................تنهایی

  پست ترین کلمه................................خیانت

  سخت ترین کلمه...............................جدایی

  نفرت انگیز ترین کلمه............................دروغ

+ نوشته شده در  ساعت 11:13 AM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 مثل تنهایی آب هیچ کس با من نیست   

 دستم از جنس غباری کهنه است

 یا که همچون برگیست خشک و بی رنگ

 که از شاخه ی بید افتاده است

 وای بر حال گره خورده ی من

 دل من آمیزه ی ا بهام است

 و صدایم لرزان

 ساز تکراری لبخند مرا می شنوی

 تن بقچه ی درد است هنوز

 تازگی در دل فرسود ه ی من بی معناست

 درد...

 بالاتر از آن دیگر هیچ

 اشک در من تب رسوایی احساس و غم است

 روح من لرزان است مرگ را خواهم دید

  

+ نوشته شده در  ساعت 3:37 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

  

من تمام هستی ام را در نبرد با ... 

 سرنوشت...                         

در تهاجم با زمان..                            

آتش زدم ..                                             

کشتم...                                   

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم...                        

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم...

من از مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم...            

تا همه ی خوبها رفتند خوبی ماند در یادم...                   

من به عشق منتظر بودم...                   

همه ی صبر و قرارم رفت ...        

بهارم رفت...                               

عشقم مرد...                        

یارم رفت...             

+ نوشته شده در  ساعت 3:17 PM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

                           

                                 من و تو... 

 

 ‌‌‌من وتو...

 

                        واژه ي بيهوده ي اين دورانيم...

 

 هر دو ساكت...                    هر دو مغموم...

 

 هر دو تنها...                                  تنهاي تنها...

 

 رسد آيا روزي من وتو ما بشويم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:21 AM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

                   

دستها بالا بود

 

هر كس سهم خودش را مي طلبيد

 

سهم هر كس كه رسيد

 

داغ تر از دل ما بود

 

"ولي"

 

نوبت من كه رسيد

 

سهم من يخ زده بود

 

سهم من چيست مگر؟

 

"يك پاسخ"

 

پاسخ يك حسرت

 

سهم من كوچك بود

 

قد انگشتانم

 

عمق آن وسعت داشت

 

وسعتي تا ته دلتنگي ها

 

"شايد"

 

از وسعت آن بود كه بي پاسخ ماند!

    

+ نوشته شده در  ساعت 11:15 AM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری


 

هميشه با بد ست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش

 

بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،

 

همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت

 

 ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت

 

گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس

 

...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...

 

براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:8 AM
  به قلم: ونوس  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T
JavaScript Codes